تبليغاتX
خوشه تلخ
 

بام را بر افكن و بتاب كه خرمن تيرگي اينجاست
بشتاب درها را بشكن وهم را دو نيمه كن كه منم هسته اين بار سياه
اندوه مرا بچين كه رسيده است
ديري است كه خويش را رنجانده ايم وروشن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان كه جدا مانده ام 
 به سرچشمه ناب هايم بردي نگين آرامش گم كردم و گريه سر دادم 
 فرسوده راهم چادري كو ميان شعلهو باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود كه آبشخور جاندار من است 
 و
مبادا غم فروريزد كه بلند آسمانه زيباي من است
صدا بزن تا هستي بپا خيزد گل رنگ بازد پرنده هواي فراموشي كند 
 ترا ديدم از تنگناي زمان جستم ترا ديدم شور عدم در من گرفت
و بينديش كه سودايي مرگم را كنار تو زنبق، سيرابم شوم 
 عشق من هستي ترس انگيز است
به صخره من ريز مرا در خود بساي
كه پوشيده از خزه نامم
بروي كه تري تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شويم
بدرآ بي خدايي مرا بياگن محراب بي آغازم شو
نزديك آي تا من سراسر من شوم ...

+     .. 


آخر گشوده شد ز هم آن پرده هاي راز
آخر مراشناختي اي چشم آشنا
چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خيالات دير پا
چشم منست اينكه در او خيره مانده اي
ليلي كه بود ؟ قصه چشم سياه چيست ؟
در فكر اين مباش كه چشمان من چرا
چون چشمهاي وحشي ليلي سياه نيست
در چشمهاي ليلي اگر شب شكفته بود
در چشم من شكفته گل آتشين عشق
لغزيده بر شكوفه لبهاي خامشم
بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق
در بند نقشهاي سرابي و غافلي
برگرد ... اين لبان من اين جام بوسه ها
از دام بوسه راه گريزي اگر كه بود
ما خود نمي شديم چنين رام بوسه ها !
آري ... چرا نگويمت اي چشم آشنا
من هستم آن عروس خيالات دير پا
من هستم آن زني مه سبك پا نهاده است
بر گور سرد و خامش ليلي بي وفا

+     ..