سفرچهارم ...
هنگام ...
هنگامه سفر...
من لول لول بودم ...
آري ملول بودم ...
آن مرغ آهنين ...
درهم شكاف سينه شب ...
با غرشي شگرف مرا مي برد ...
اين لول ...
يا اين ملول رانده ز هر جا را ...
از شهر زرق و برق ...
تا شرق ...
تا سرزمين غربت و ناكامي ...
تا انهدام ويراني ...
اين لول ...
يا اين ملول رانده تنها را ...
كه در درون ...
هیچ نگویم بهتر است ... هیس!دختر پاییز.......