تا کشف تو ...
فاصله ،
غروب لذت بود ...
به سپید هایی که ریخته به راهت ...
آنجا که تمام بود ی ...
به شروع لذت ،
فاصله ای میان مرگ و زندگی ...
ودوباره کشف کنی ...
فاصله را ،
به سپید های مانده به راه ...
که آب می شوند ...
در طلوعی ،
که لذتش همان فاصله هاست...
صبحی چنین
رها ز کوره راه ـ
نشسته ام برلب سطر ...
زیر آسمان شب ـ
به صبحی دیگر...
دیگر...
دیگر ـ
به شب درون تو ـ
چنین ...
رها ...
درختي خشك را مانم به صحرا...
كه عمري سر كند تنهاي تنها...
نه باراني كه آرد برگ و باري...
نه برقي تا بسوزد هستيش را...
...
..
.
در اين ساحل شب...
من از اعتماد دستان دریا به خورشید مي ترسم ...
در اين بستر خفته ي نور...
من از باوري كه شكفته ز رگهاي سرداب مي لرزم ...
در اين تيرگيهاي سبز ، در اين پايكوبي ابليس ...
من از ساغر مستي تو ...
كه مضراب شوري ست بر مغز ابليس مي هراسم ...
در این بستر پائیزی مطبوع ...
که هر چی نفس ِ سبزبریده ...
نمی دونه کسی، چه سخت موندن ...
مثل برگ رو شاخه تکیده ...
ببین شکوفه دل بستگی هام ...
چقدر آسون توی ذهن باد میمیره ...
چون سنگها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش ميكني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با بر گ هاي مرده هم آغوش ميكني
گمراه تر از روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش ميكني
اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد مستيت كه مرا نوش ميكني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش ميكني
در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سرخ پوش ميكني؟
خورشيد ، با تپانچه ي سرخش ...
يك يك ، شماره ها را فرياد ميزند ...
دو ، سه ، چهار ، پنج ...
من تكيه بر شهامت ديوار مي كنم ...
فرياد هفتمين!
فرمان آتش است.
روز پريده رنگ ، فرو مي تپد به خون ...
من ازميان آتش و خون مي دوم برون ...
خورشيد هم كه تيرش بر سنگ خورده است .
چون من ، مشوش است .
ما هر دو بعد ازاين..
درانتظار كيفر خود،
ايستاده ايم
ما روبروي هم،
ناچار چون دو آينه رفتار مي كنيم...
فردا ، شبانگهان،
خورشيد را ز محكمه ي بلخ آسمان...
يكسر به سوي جوخه ي اعدام مي برند.
او ، تكيه بر قساوت ديوار مي كند..
شب ، با تپانچه اش
يك يك ، شماره ها را تكرار مي كند...
فصل کوچ...