چمدانم را هنوز نبسته ام...
... همين طور، دست خالي كه نمي روم...
خاطره هايم را حتي با خود مي برم...
چمداني باز كرده ام به وسعت همه روزهايي كه داشتيم...
وهي...خاطره ، خاطره ... ، خاطره ...
رديف ، رديف پرش ميكنم ...
بر كه ميگردم ، پر شده ها خالي شده اند...
و تو
چه ميكني با خاطره هايم؟
چمدانم را هنوز نبسته ام...
ودر اين فكرم كه با خاطره هايم چه مي كني؟!
.
.
.
كودك مي شوم ونام كودكي ات را حدس ميزنم
ودر دل مي گويم
هنوز هم مرا به ياد داري...
تا در تاريكي شمعي براي چشمهايمان روشن كنم ...
تا با من بازي كني؟